شمس الدين محمد كوسج

109

برزونامه ( بخش كهن ) ( فارسى )

به دو گفت كاى « 1 » زن تو را اين‌كه گفت * كه آورد رازم برون از نهفت كسى در « 2 » جهان از من آگاه نيست * مرا پيشه جز ناله و آه نيست چه دانى كه برزوى را مادرم * همى از پى او به هر كشورم همانا كه برزوت آگاه كرد * كه تيره‌شبت « 3 » نزد من راه كرد اگر بازگويى به من اين رواست * كه جان من اندر دم اژدهاست بگفت اين و از ديده باريد خون * همى كرد از درد بر دل فسون به دو گفت رامشگر اى زن خموش * نبايد كه بهرام گوهرفروش ازين راز ما هيچ آگه شود * ز چاره مرا دست كوته شود مرا داد برزوى از تو خبر * فرستاد نزد توام نامور چو انگشترى ديد در دست من * مرا گفت بنماى اى شهره‌زن چو بستاد « 4 » برزوى خيره بماند * نگينش نگه كرد و نامش « 5 » بخواند بباريد از ديده خون جگر * چنان نامور مرد پرخاشخر به ديّان و دادار سوگند داد * به رخشنده آتش به خورشيد و باد « 6 » به ديّان « 7 » دادار و چرخ بلند * به خورشيد و شمشير و گرز و كمند كه سر را « 8 » نپيچم ز فرمان تو * نگردم پس از عهد « 9 » و پيمان تو مرا گفت برخيز با راى و « 10 » هوش * برو شاد « 11 » تا خان گوهرفروش بياساى « 12 » و بنشين و چيزى « 13 » بزن * چو گردد پراكنده از انجمن

--> ( 1 ) . ن : اى . ( 2 ) . ن : كس اندر . ( 3 ) . ك : شب او . ( 4 ) . ن : بگرفت . ( 5 ) . ن : تيره . ( 6 ) . ن : مرا داد سوگند و پيمان بكرد * به روز سفيد و شب لاجورد ( 7 ) . ن : يزدان . ( 8 ) . ن : من سر . ( 9 ) . ن : نه برگردم از گفت . ( 10 ) . ن : و بازآر . ( 11 ) . ن : زود . ( 12 ) . ن : برآساى . ( 13 ) . ن : بربط .